ياقوت الحموي ( مترجم : منزوى )

219

معجم البلدان ( فارسى )

نخل مواقير بالفناء من ال * - برنّى يهتزّ ثمّ فى سربه [ 322 ] أسود سكّانه الحمام فما * تنفكّ غربانه على رطبه « 1 » سعد پسر شريح مولاى نجيب در نكوهش حفض پسر وليد حضرمى فرماندار مصر و ستايش زبّان پسر عبد العزيز پسر مروان چنين مىسرايد : يا باعث الخيل تردى فى أعنّتها * من المقطّم فى اكناف حلوان لا زال بغضى ينمّى فى صدوركم * ان كان ذلك من حى لزبّان « 2 » حلوان [ ح ] نيز شهركى است در كوهستان نيشابور و آن پايان مرز خراسان است در سمت اصفهان . حلوه [ ح و ] نام آبى است در پائين ثلبوت از آن بنى نعامه و آن در جائى است كه ثلبوت به راه زمّه مىرسد . حلوه نيز نام چاهى است ميان سميراء و حاجر در هفت ميلى عباسيّه داراى آب گوارا و آبرس آن ده ذراع باشد و پس از آن حاجر و حامضه نزديك آن هستند . عين حلوه [ ع ن ح و ] به گفتهء ازهرى در درهء ستار است . حلوه نيز جايگاهى به مصر است كه عمر پسر عاص در ايّام فتوحات در آنها فرود آمده بود . حلّه [ ح ل ل ] ريشهء آن در لغت به معنى گروهى از مردم كه در جائى فرود آمده و بسيار باشند . اعشى چنين مىسرايد : لقد كان فى شيبان لو كنت عالما * قباب وحىّ حلّة و ذراهم « 3 » حلّه نيز درختى خار دار كوچكتر از عوسج است . شاعر گويد : يأكل من حضب سيال و سلم * و حلّة لمّا يوطئها النّعم « 4 » حلّه نام چند جايگاه است كه معروفترين آنها حلّه بنى مزيد « 5 » شهرى بزرگ ميان كوفه و بغداد است ، پيشتر آن را جامعين مىخواندند ، درازاى جغرافيائى آن 67 درجه و 6 / 1 درجه و پهناى جغرافيائى آن 32 درجه است . معدل النهار آن 15 درجه است . درازترين روزهايش 14 ساعت و 4 / 1 ساعت است . نخستين كس كه آن را بنيان نهاد و در آن فرود آمد سيف الدوله صدقه پسر منصور پسر دبيس پسر على پسر مزيد اسدى است كه پدرانش در « دور » از منطقهء « نيل » مىزيستند . پس چون نيرومند و ثروتمند شد از گرفتارى پادشاهان سلجوقى و جنگهاى بركياروق و محمد و سنجر پسران ملكشاه پسر آلپ ارسلان با يكديگر سود برده از آنجا [ 323 ] به جامعين آمد كه در باختر فرات است تا از طالب دور بماند و اين در محرم سال 495 بود كه اين زمين نيزارى بود پناهگاه درندگان ، پس خانواده خود و سپاهيان خود را در آنجا فرود آورد و خانه‌هايى با شكوه بساخت و ياران او نيز با هم چشمى چنان كردند . پس آنجا به صورت پناهگاهى استوار در آمد و بازرگانان بدانجا گرد آمدند و در زندگانى سيف الدوله به صورت بهترين و زيباترين شهرهاى عراق در آمد . چون سيف الدوله كشته شد آبادى اين شهر همچنان بماند و امروزه ( قرن هفتم ) مركز آن خوره است شاعران دربارهء آن شعر بسيار سروده‌اند از جمله آنها گفتهء ابراهيم پسر عثمان غرى است كه بدانجا آمده و او را خوش نيامده است : انا فى الحلّة الغداة كانّى * علوىّ فى قبضة الحجّاج بين عرب لا يعرفون كلاما * طبعهم خارج عن المنهاج و صدور لا يشرحون صدورا * شغلتهم عنها صدور الدّجاج

--> ( 1 ) . « سيراب باد حلوان با تاكستان و انجيرستان و انگورها و نخلستانش . . . كبوتران سياه ساكنان آنجايند . . . » . ( 2 ) . « اى كسى كه اسب سواران بال و گام به « مقطّم » و پيرامون « حلوان » فرستادى كينه من را در دل دارى . . . » . ( 3 ) . « اگر نيك بينديشى شيبان گنبدها و چادر نشينان و گروهى انبوه دارد . » . ( 4 ) . « از علفهاى سيال و سلم و حله كه چهار پايانش لگد نكرده مىخورد . » . ( 5 ) . نام حلّه در آثار البلاد و ترجمه‌هايش نيامده است بشگفت آنكه نگارندهء آن قزوينى مدتى قاضى حلّه بوده است . لسترنج گويد : شهر حله در چند ميلى خرابه‌هاى بابل در كنار رود فرات رودى كه در سدهء چهارم بنام « سورا » خوانده مىشد ساخته شده و در آن زمان « جامعان » خوانده مىشد . . . ( لسترنج ص 77 و تقويم بو الفدا - آيتى ص 336 - 337 ) .